تبليغاتX
جغد خیلی بینا

جغد خیلی بینا

 

این روزها گیجم...مثل همیشه!

شعرم که نمی آید...اوووووووووووه...چند سالی میشود که...

جرقه هایی میخورد به ذهنم...شعر که نمی شوند...میزنم توی گوشی.

که یادم نرود من هم بلدم...مثل این همه روشنفکر قاتی پاتی.

فلسفه ها برام رنگ میبازند.دین هم که قربانش بروم...

میخواهم خودم باشم...اما نمیتوانم.آخر من کسی نیستم...

من یک هویت مستقل نیستم...

این را هم پریروز کشف کردم:

هدف ما از زندگی کردن این است که یک روز بیشتر زندگی کنیم!

***

جدا از همه بیشتر میگذرد...نه این  که خوش بگذرد.نه.بیشتر میگذرد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:19  توسط وهید  | 

همه ی شعرهام یادم رفته.

 

هیچکدومشونو ندارم

 

من تو این بیست سال(۱۳)هیچی ننوشتم

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:38  توسط وهید  | 

من به این نتیجه رسیدم

که بیست سال عمر کمی نیست

اما هیچکس بیست سال اول زندگی اش را مهم نمیداند

من اما در این بیست سال به این نتیجه رسیدم

زندگی رویای داشتن زندگی دلخواه است

دریافتم که این بیست سال

آینه ی باقی زندگی من است.

بیست سال توهم و گیجی،سردرگمی و لذت نامفهوم و موهوم زیستن

،اندیشه به اندیشه و اندیشه به هیچ و هیچ به هیچ!

 

با این پیشواز تولدم میروم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 13:43  توسط وهید  | 

 

 

من این وبلاگو حذف کردم...هیشکی برش نداشته بود...

منم گفتم خب که چی؟دوباره ساختمش.چه اهمیتی داره؟اصولن این زندگی چه اهمیتی داره؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:39  توسط وهید  |