این روزها گیجم...مثل همیشه!
شعرم که نمی آید...اوووووووووووه...چند سالی میشود که...
جرقه هایی میخورد به ذهنم...شعر که نمی شوند...میزنم توی گوشی.
که یادم نرود من هم بلدم...مثل این همه روشنفکر قاتی پاتی.
فلسفه ها برام رنگ میبازند.دین هم که قربانش بروم...
میخواهم خودم باشم...اما نمیتوانم.آخر من کسی نیستم...
من یک هویت مستقل نیستم...
این را هم پریروز کشف کردم:
هدف ما از زندگی کردن این است که یک روز بیشتر زندگی کنیم!
***
جدا از همه بیشتر میگذرد...نه این که خوش بگذرد.نه.بیشتر میگذرد!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:19  توسط وهید
|
